فیلم آغاز امیدوارکننده دارد. دقایق ابتدایی بمب را که میبینیم، فکر میکنیم قرار است با فیلمی روبهرو شویم که میخواهد با از بین بردن مرز میان کمدی و تراژدی، به لحن و اتمسفری ویژه دست پیدا کند. فیلمی که کارگردانش حواساش به مود حاکم بر کل اثر و حس و حال جاری در لحظات مختلف فیلماش هست و برای پلانهایش ایدههای متنوعی دارد. از سوی دیگر طرح داستان فیلم نیز، که به صورت موازی رابطه سرد یک زوج و حس عاشقانه پسربچهای را به دختر همسایهاش در دوران بمباران دهه شصت روایت میکند، این پتانسیل را داشت تا با برقراری یک هم ارزی جذاب میان خرده داستانها، به درامی تاثیرگذار ختم شود. اما فیلم هر چه پیش میرود، بیشتر متوجه میشویم که دست معادی تا چه اندازه خالی است. مصالح داستانی بمب شاید تنها برای یک سوم این مدت زمان کافی بود. خرده داستانها و خاطرهبازیها که به هیچ عنوان نمیتوانند کارکرد دراماتیک پیدا کرده و به یک کلیت یکپارچه برسند و رابطه زناشویی زوج اصلی نیز دقیقا در سطح میماند. ما ابتدای فیلم میفهمیم که زن و شوهری با هم قهر هستند و دلیل آن را نیز متوجه میشویم. اما فیلمساز در ادامه هیچ تلاشی نمیکند که به عمق این رابطه وارد شود و ما را درگیر چالشهای درونی شخصیتها کند و از این رو بمب، بسیار عقبتر از فیلم خوب برف روی کاجها است. از طرف دیگر شوخیهای فیلم در فضای مدرسه، که برخی از آنها نیز بامزه از آب درآمده، به اندازهای تکرار میشوند که تاثیر خودشان را از دست میدهند. درست مانند ایده اصلی فیلم. اینکه از دل جنگ، زندگی بیرون بکشید و در شرایط سخت قدر عزیزان خود را بدانید و تحت هر شرایطی عشق را فراموش نکنید! ایدهای بارها دیده و شنیده شده که نه تنها بدون هیچ رویکرد متفاوتی عرضه میشود، بلکه مدام تکرار شده و مخاطب را پس میزند.
در واقع معادی در بمب، مانند بسیاری از دیگر فیلمنامهنویسهای سینمای ایران، به دنبال وقتکشی بدون فراز و فرود و پر کردن فیلم با ایدههای پراکنده بوده است. هر چند فرق بمب با مثلا فیلمی چون کامیون در این است که معادی این کار را با سلیقهتر انجام داده و حداقل ویترین فیلماش را جذابتر چیده است.
شعلهور (حمید نعمت الله):
پس از رگ خواب، که یک عقب گرد دقیق برای کارگردان آرایش غلیظ به حساب میآمد، شعلهور از راه رسید. فیلمی که اگر چه خطوط داستانی پررنگ و حتی قابل تشخیصی ندارد و روایتی کند را در پیش میگیرد، اما به واسطه حضور یک شخصیت جذاب، مخاطب را همراه نگاه میدارد و به مرور درگیر جهان جنونآمیز و ترسناکاش میکند. در این فیلم، با یک ضد قهرمان منفعل و سرخورده طرف هستیم که در جستوجوی عزتنفس از دست رفتهاش، سر از بلوچستان در میآورد. مردی که به معنای واقعی کلمه، یک بازنده است و رفتارهای تحقیرآمیز آدمهای اطرافاش، عقدههای درونی و حسادتاش به دیگران، سویه شرور وجودش را فعال میکند. شعلهور از این جهت فیلم هیجانانگیزی است. داستان مردی که میل بیمارگونهای به نابود کردن دارد. از خودویرانگری بگیرید تا از بین بردن دیگران. انگار یک نیروی درونی همواره او را به سمت نابود کردن سوق میدهد.
در این اوضاع خراب سینمای ایران از نظر شخصیتپردازی که کارکترها در اغلب موارد به عروسکهایی سخنگو شبیهاند که انگار با اصلاحاتی جزئی از روی هم کپی شدهاند، نعمتالله با به کارگیری اطلاعات حسابشده و با بهره بردن از جغرافیای اگزوتیک و رازآلود بلوچستان، یک شخصیت ویژه و با وجوه انسانی قابل درک خلق میکند. مردی شکستخورده که مدام از خودش و دیگران انتقام میگیرد. انسان به ته خط رسیدهای که از دست و پا زدن خسته شده و کارش به جایی میرسد که با بد کردن حال دیگران، ارضا میشود.
شعلهور درباره سویه خطرناک و شرور انسانهای تحقیر شده است. فیلمی که موقعیتهای داستانی متنوعی خلق کرده ولی اغلب آنها را رها میکند و به سرانجامی نمیرساند. فیلمی که انرژیاش را بیشتر صرف شرح میکند تا یک کلیت منسجم. از این رو شعلهور درست مانند شخصیت اصلیاش، در بیشتر دقایق سرگردان، بیهدف و البته دیوانه و «ردی» است! این مشخصه آخر، چیزی است که سینمای ایران به آن نیاز دارد تا شاید از تاثیر این تعداد فیلم تخت و بیروح کاسته شود.
شعلهور همینطور که پیش میرود، انتظاری در ما ایجاد میکند. انتظار یک پایان کارکوبنده و تکاندهنده که شرارت و جنون را به انتها برساند. اتفاقی که متاسفانه رخ نمیدهد و حیف از این فیلم که در انتها به سندروم رگ خواب دچار شده و به گونهای تمام میشود که در سطح دقایق دیگر آن نیست. این فیلم شایسته یک پایان کاربندی جسورانهتر و «ردی»تر از اینها بود. اتمامی که تا ته خط پیش برود. نه اینکه با محافظهکاری دوباره یکی به افق خیره شود و همایون شجریان آغاز کند به آواز خواندن!
لاتاری (محمد حسین مهدویان):
ایستاده در غبار بر پایه زندگی احمد متوسلیان ساخته شده بود و ماجرای نیمروز درباره یک ماجرای واقعی که نیروهای امنیتی در دهه شصت درگیر آن بودهاند. مهدویان اما در فیلم سوم خود، میخواهد داستان یک انتقام شخصی را آن هم در ایرانِ در زمان حاضر به بحث امنیت ملی و آرمانهای مدنظرش پیوند بزند و این وسط یک ارزشی را در قالب ناجی و قهرمان جامعه به ما قالب کند. برآیند اما چیزی نیست جز فیلمی ضعیف که قصد دارد با نگاهی حزبی و کاسبکارانه، داستان انتقام پسری جوان و زخم خورده را به نفع یک نگاه و ایدئولوژی خاص مصادره کند.
سازندگان لاتاری در نشست رسانهای از برداشتهای سیاسی برخی از مخاطبان تعجب کرده و مدعی شدهاند که آنها تنها یک فیلم ساختهاند! در حالی که این توهین به شعور مخاطبان و پنهان شدن پشت نام «سینما» است. فیلمی که با نگاهِ ایدئولوژیکِ این چنین رو و آشکار ساخته شده را چطور نباید فرامتنی قضاوت کرد و وارد بحثهای مضمونی آن نشد؟ مهدویان در این فیلم داستانهای واقعی آثار گذشتهاش را کنار گذاشته و میخواهد همان جنس آدمها را به عنوان قهرمانِ در روز جاری و نجاتدهنده جوانهای زخمخورده، گرفتار و درمانده این کشور بر پرده سینما تئوریزه کند. از همین این رو حساب لاتاری از ایستاده در غبار و ماجرای نیمروز جدا خواهد بود.
شخصیتهای داستان از این قرارند. پسری عاشقپیشه که دستاش به جایی بند نیست و موهایش را هم رنگ میکند. دختری مظلوم و معصوم که میخواهد خانوادهاش را از مشکلات اقتصادی نجات دهد، اما قربانی میشود. پدری غافل که به علت فقر، غیرتاش را از دست داده و مربی فوتبالی که از قضا یک ارزشی سفت و سخت است و کار همه را راه میاندازد و در صف نماز جماعت نیز مرگ بر آمریکا میگوید. از آن نیروهای انقلابی با مهر پاکدستی بر پیشانیشان که نگران آبروی مملکت است، اما از سیستم کنار کشیده (هر چند همه جا آشنا دارد و دو روزه پاسپورت میگیرد) و الان احساس گناه میکند و به دنبال گرفتن انتقام ناموس مردم، از نان زن و بچهاش میزند و میرود دبی قمهکشی! این وسط یک امنیتی ظاهرا خردمند نیز حضور دارد که به مصلحت میاندیشد، حواساش به همه چیز هست و به بردن بدون جنگ علاقه بسیاری دارد! داستان نیز حول این مسئله میگردد که اوضاع خراب است و غیرت از بین رفته و اگر یک جوان با غیرت هم پیدا شود که بخواهد انتقام عشقاش را بگیرد، بدون همراهی ارزشیها و امنیتیها نمیتواند.
خب، همه چیز آماده است تا با یک داستان به شدت شعاری طرف باشیم که از سوژه و دغدغه ملی «قاچاق دختران به کشورهای عربی» نهایت سوءاستفاده را کرده و علاوه بر تحریک سطح پایین احساسات مخاطب و در کنار برخورد جعلیاش با جنبههای میهنپرستانه سوژه، نگاه باب طبع سرمایهگذاراناش را نیز بازتاب دهد. جالب اینجاست که فیلم در قهرمانسازی از شخصیتی چون موسی متوقف نمیشود و حتی میخواهد با دیالوگی چون «من احساس گناه میکنم» او را مظلوم نیز جلوه دهد. یکی نیست بگوید که آقا موسی چطور شد که این همه مدت عامل اصلی فقر، فلاکت و بیغیرتیها را ندید؟ چطور شد مشکلات و تبعیضهای داخل مملکت را رها کرد و رفت به دنبال شر کردن در خارج از مرزها؟ این وسط فیلم هم که میخواهد این شر کردنها را با پیوند زدن به قضیه ناموس ایرانی و خلیج همیشه فارس و اینگونه مسائل توجیه کند. واقعا این استراتژی برایتان آشنا نیست؟ اینکه با احساساتی کردن مردم و آدرس غلط دادن به آنها، همان عوامل مشکلات را به عنوان ناجی و نگهبان جا بزنیم و این طور وانمود کنیم که بدون چنین نیروهایی کسی نمیتواند از سرمایههای کشور دفاع کند؟ از این رو، شاید هیچ فیلمی در سالهای اخیر به اندازه لاتاری با سیستم و دستگاه تبلیغاتی نگاه رسمی و حاکم، هماهنگ و هم مسیر نباشد.
از طرفی مقایسه فیلم با قیصر بیشتر به یک شوخی شبیه است و البته یک توهین آشکار به قیام تک نفره، اصیل، مستقل و جامعا شخصی کارکتر اصلی فیلم ماندگار و موثر مسعود کیمیایی. لاتاری شاید میخواست که یک قیصر امروزی باشد، اما حاصل کار تبدیل به یک فیلمفارسی ارزشی شده است که با ترانه خواندن روی عکسها و گریههای زیر باران وقتکشی میکند تا ضعفها و حفرههای فیلمنامهاش را پنهان کند. یک فیلم دقیقا سطحی و شعاری، با دوربین روی دست بیمنطقاش که تنها به خاطر نگاه سیاسیاش واکنش میگیرد و فرق چندانی با دیگر فیلمهای بد جشنواره امسال ندارد.
بامزه اینجاست که مهدویان در نشست رسانهای، از محدودیت و نگاهی میگوید که داستان و پایان کاربندی فیلم او را سانسور کرده است! فکر میکنم فقط در سینمای ایران چنین اتفاقی میافتد. کارگردان جوانی با فرصتات حکومت و پشتیبانی رانتیهای ارزشی فیلم میسازد و همزمان از سانسور نیز انتقاد میکند!
به وقت شام (ابراهیم حاتمیکیا):
برچسب:
نویسنده: بهنام سلطانی